پیوستن با من برقص!
𝁼 𔓕قصرِ گُمشده 𓏲࣪ . 𓂃
𝁼 𔓕قصرِ گُمشده 𓏲࣪ . 𓂃
︶꒷꒦︶ بوی رز و شامپاین در میان دفترِ خاطرات این قصر لانه کرده. ︶꒷꒦︶
-M
-M
-M

sözlerin, gözlerinellerin yalnız benim içindüşlerim, gülüşlerimhayallerim yalnız senin için

She
She
She

she (she)she lives in daydreams with me (she)she's the first one that I seeand I don't know whyi don't know who she is (she)

l'amour de ma vide
l'amour de ma vide
l'amour de ma vide

it isn't asking for a lot for an apologyfor making me feel like it'd kill you if I tried to leaveyou said you'd never fall in love again because of me!then you moved on immediately (bum, bum, bum)

mana
mana

برایم از نور بگو.

دستانم را زیر چانه ام گره میزنم. به او خیره میشوم؛ به لبخند های بی مانندش. از او خواهش میکنم برایم از نور بگوید. از باران بگوید. از بویِ گُل های باغِ آزادی بگوید. میدانم که همه ی اینها خواب است. خوابی که نه آغازی دارد نه نقطه ی پایانی برای آن تعریف شده است. یکباره در میانه ی داستان، هوشیار میشوی و تمام شادی ای که تو را به آغوش کشیده بود، از بین میرود. 

وقتی که بیداری و چشم هایت را باز میکنی، خیال میکنی همه چیز را میبینی. اما، خیال میکنی! خیال میکنی که میفهمی، آگاهی، ادراک و احساس داری. اما، خیال میکنی! 

تو نمیتوانی نور را ببینی. نمیتوانی درکش کنی و احساسی که دارد را تجربه کنی. نور..تا زمانی که در تونلِ بی انتهای آزادی قدم نگذاشته باشی، تو را پیدا نخواهد کرد. اصلا او باید انتخاب کند و تصمیم بگیر که تو چه زمانی آماده ی رو به رویی با او هستی. هر چقدر هم به دنبال آن بارقه ی نورِ کوچک بدوی، هرگز به او نخواهی رسید. وقتی با کسی از گیتیِ پسین ملاقات میکنی و از او میخواهی برایت از «نور» بگوید، همگی سکوت میکنند و بعد لبخندی معنی دار و آرام میزنند. چشم هایشان با تو سخن میگویند و این را به تو میفهمانند که:«هر وقت که زمانش برسد، نور خودش به دنبال تو می آید.» و تو را در دنیای در هم رفته ی خود، گمشده رها میکنند. آیا این از بی رحمی آنهاست؟ شاید فقط میخواهند که رازدار باشند. اما این چه رازیست که تا زمانیکه نفس هایت به پایان نرسد، از آن آگاه نخواهی شد؟

چه چیزی در پس این پرچین قرار دارد که همه را متفق القول ساکت کرده است تا مبادا کسی سر از این رازِمگو درآورد. شاید آنگاه دیگر تفاوتی بین اینجا و گیتیِ پسین نباشد؟ شاید دیگر این پرچین ها ما را از پرواز کردن، محدود نکنند. که هر بار پر میکشی به سویِ آسمان با شدت به دیوار ها کوبیده میشوی. بال هایت زخمی میشود، میشکند و حتی تکه تکه های وجودت را میبینی که بر زمین میریزد. و همه تو را بدکاره میدانند. چراکه در اینجا، پرواز بدترین گناه است. و کوشش برای یافتن نور، یعنی ناسپاسی از وجودِ پرچین. هیچکس کنجکاوی و عطش تو را برای کشف کردن درک نمیکند. هیچکس هیچ گاه فراتر از این پرچین ها فکر نمیکند و اگر اسمی از «نور» آورده شود، دهان تو را با کاهگل میبندند تا مبادا این کلمات وقیحانه ی خود را دوباره بر زبان بیاوری. همه میدانیم که روزی به خانه ی خود در گیتیِ پسین خواهیم رفت، اما در موعد مقرر شده اش. هیچکس شهامت طرح کردن پرسش های بنیادین را نداشته است و همینگونه است که قرن هاست در پشت این پرچین با نهایتی سکوت و خفقان مارا زندانی کرده اند. خیال میکنند که زندگیِ آزاده و رفاه دارند اما خبر ندارند که همه ی اینها عواملیست برای سرگرم کردن حواسِ ما فرومایگان در اینجا تا مبادا بال های خود را باز کرده و به سوی نقطه ای فراتر از این پرچین پر بکشیم. 

۰ عدد کامنت برای این مطلب ثبت شده است
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.