پیوستن با من برقص!
𝁼 𔓕قصرِ گُمشده 𓏲࣪ . 𓂃
𝁼 𔓕قصرِ گُمشده 𓏲࣪ . 𓂃
︶꒷꒦︶ بوی رز و شامپاین در میان دفترِ خاطرات این قصر لانه کرده. ︶꒷꒦︶
-M
-M
-M

sözlerin, gözlerinellerin yalnız benim içindüşlerim, gülüşlerimhayallerim yalnız senin için

She
She
She

she (she)she lives in daydreams with me (she)she's the first one that I seeand I don't know whyi don't know who she is (she)

l'amour de ma vide
l'amour de ma vide
l'amour de ma vide

it isn't asking for a lot for an apologyfor making me feel like it'd kill you if I tried to leaveyou said you'd never fall in love again because of me!then you moved on immediately (bum, bum, bum)

mana
mana

آخرین سیگار

به دست هاش خیره میشم. به رگ های ظریفی که پشت دست هاش برجسته شدن. همیشه دست هاش رو دوست داشتم. وقتی که بچه تر بودم بهش میگفتم کاش دست هام مثل اون بود و اون همیشه میگفت دست های تو خوشگل تره.اروم پشت دست اش رو نوازش میکنم. نگاهی بهم میندازه و لبخند میزنه. من هم متقابلا لبخند میزنم و میگم:«میخوای یکم سیگار بکشیم؟» و با تکون دادن سرش بهم این اجازه رو میده. از جا بلند میشم و بسته سیگار رو از طبقه دوم دکور برمیدارم و جلوی مامان میذارم. دوتا سیگار ته بسته مونده. بعد از اون نیمه شبی که باهم تقریبا نصف بسته رو کشیدیم. میرم تا دوتا لیوان چایی بریزم و وقتی برمیگردم میبینم مامان هردوتا سیگار رو روشن کرده. یکی رو به سمت ام میگیره. لیوان هارو روی میز میذارم و سیگار رو از دست مامان میگیرم و پُک عمیقی بهش میزنم. مامان هم اندازه ی من، یا شاید من هم عین مامان عجیب ام. توی هیچ دسته ای جا نمیشه. نه از اون مامان هاست که سخت نگیره و خیلی باهام رفیق باشه و نه از اون مامان ها که نتونی باهاش راحت باشی و همش بخواد که کنترل ات کنه. هرچیزی که هست، هرچقدر عجیب، من دوستش دارم.

بی مقدمه رو به من میکنه و میگه:«دود نداره چرا؟» لبخندی میزنم و سیگار توی دست ام رو میچرخونم.«نمیدونم شاید محکم پُک نمیزنی.» و بعد یک پُک عمیق میزنه و به خودش اشاره میکنه. میخندم و میگم:«شاید این آخرین سیگارمون باشه.» نگاه اش رو به زیرسیگاری رو به روش معطوف میکنه و ته سیگار اش رو میتکونه. به این فکر میکنم که آیا منظورم رو درست متوجه شد یا نه. شاید فکر کرده باشه که منظورم از «آخرین»، آخرین سیگار از این بسته و طعم باشه در صورتیکه منظورم، واقعا آخرین سیگار بود. بدون اینکه نگاه ام کنه زیر لب میگه:«نگرانتم مانا!». نمیدونم چرا اون لحظه این جمله ی ساده ای که بارها شنیدم، اونقدر توی ذهنم نفوذ کرد؛ طوریکه باعث شد تا چندثانیه ذهن ام پر و خالی باشه از افکار و حرف های مختلف. نمیدونستم چی بگم. چیزی هم میتونستم بگم؟ پشت دست مامان رو نوازش کردم و بدون اینکه سرم رو بالا بیارم که نگاه ام به چشم های عسلیِ لرزونش بیوفته، گفتم:«از پسش برمیام.» نمیتونستم بگم دیگه هیچوقت قرار نیست برگردم. نمیتونستم بگم منظورم از «آخرین سیگار» به معنای واقعی کلمه آخرین سیگارمون باهمدیگه بود. نمیتونستم بگم دیگه هیچوقت پشت دست اش رو نوازش نخواهم کرد. نمیتونستم بگم همه ی این روزها، آخرین روزها از داستان ما باهمدیگه است. نه! نمیشد بهش بگم. نمیشه این آخرین هارو باهاش به اشتراک بذارم. شاید اصلا آخرین بار نباشه(هست) و بعدش خودم ضایع بشم. پس سکوت میکنم و میذارم این لحظات توی جای جای مغزم ثبت و ضبط بشه.

۸ عدد کامنت برای این مطلب ثبت شده است
  • Luna ‌‌‌
    اوه... :)))
  • mana
    این یه بخشی از داستانی عه که دارم مینویسم 
  • Luna ‌‌‌
    وای خیلی جالب و قابل لمس بود. خیلی خوشم اومد TT انگار که تعریف یه خاطره واقعی بود
  • mana
    مرسیی عزیزممم نظرت برام با ارزشه
  • ‌‌دُر ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
    مجال تصور و خیال کردن و به خواننده خیلی خوب میداد .
  • mana
    خب پس میشه گفت خوب نوشته شده
  • ‌‌دُر ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
    البته ..
    دلم برات تنگ شده بود
  • mana
    ممنونم
    منم همینطور، چندبار اومدم چک کردم وبت رو بنظر نمیومد فعالیتی داشته باشی 
  • ‌‌دُر ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
    یه دوسالی از اون موقع میگذره .
    خوبی ؟ چه خبر ؟
  • mana
    اوه آره زمان خیلی زیادی عه
    خوبم مرسی، تا قبل از این شرایط درگیر زندگی بودم ولی تقریبا از آخرای هفته گذشته دارم استراحت میکنم تو چی؟
  • ‌‌دُر ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
    درگیر کنکورم
    در بینش گاهی کتاب میخونم و گاهی فیلم میبینم
    فعلا همین
    چیکارا می‌کنی ؟
  • mana
    اوه چه خوب حسابی موفق باشی، فکر کنم رشته ات ادبیات بود نه؟ بهت میاد
    والا کار..اگر منظورت کارِ واقعی باشه که فقط آموزشگاه بازه و اونم فردا باید فاینال بگیرم از بچها و تموم میشه
    رسماً بدون نت انگار بخش زیادی از کارهام می‌خوابه، نه صرفاً کارهای شخصی 
    سعی کردم یکم درس بخونم وخوندم ولی زیاد بهم حال نداد انگار انگیزه ای دیگه ندارم خصوصاً که امتحانات دانشگاه هم روی هواست هرچند درس خارج از دانشگاهمم نمیخونم چون، شک کردم به مسیری که انتخاب کردم 
    شاید فردا برگردم باشگاه ولی حتی حس و حال اونم ندارم چون شونه ام آسیب دیده و نرفتم پیش دکتر ارتوپدی(مثلا توقع دارم به شکل جادویی خودش خوب شه😭)
    پس فقط کتاب میخونم این روزا و آشپزی میکنم دسر های مختلف درست میکنم همین الان اتفاقا داشتم چیزکیک میخوردم که دیروز درست کرده بودم
    و فیلم و سریال های نصفه امو به پایان میرسونم 
    یکمم مینویسم ولی باز درمورد این هم گیجم که اصلا چی دارم مینویسم؟ هیچ تصویر درست و کاملی توی ذهنم نیست فقط همینجوری مینویسم ببینم خودش به کدوم سمت پیش میره
    خیلی طولانی شد خواستم کامل و درست جواب سوالت رو بدم نه همینجوری سر سری
  • ‌‌دُر ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
    آفرین من همیشه چنین جوابی در پاسخ سوالاتم می‌خوام .
    قربونت برم .. آره ادبیات میخونم ( اشک ، دیوانگی ، خود زنی )
    تیچر زبانی ؟؟؟؟
    دقیقا همینطوره .. درسته میگم نت و وصل کنید من به تلگرامم برسم اما زهی خیال باطل نت و وصل کنید من به بدبختی های درسیم برسم ‌.
    صبر کن ببینم .. دانشجو هم شدی ؟؟ تو کی انقدر بزرگ شدی نستوه ؟ 😭
    چه رشته ای می‌خونی ؟
    ای وای .. چرا اسیب دیده ؟؟
    این روند بابا بزرگی چیه طی می‌کنی پاشو برو دکتر دختر
    آفرین .. چقدر می چسبه اینطوری وقت گذروندن ..
    مهم نیست چی می‌نویسی .. تو همین که بنویسی کافیه .. نمی‌فهمی چی میخوای بگی اما کلمات در کنار هم تو ذهنت چینش پیدا می‌کنه و تور وادار می‌کنه به نوشتن ..
    جدا چقدر خوشحال شدم برات که اینطور می‌بینمت
    خیلی خوشحال شدم از بابت موفقیت هات و دلم میخواد موفق تر چه بسا ببینمت
  • mana
    خودمم حس میکنم اینجوری انگار بیشتر برای کسی که ازت این سوالو پرسیده ارزش قائل میشی
    آخخ چراا اینجوریی هرچند میدونم سخته ولی سخت تر هاش هنوز در راهه(دلداری دادنم عالیه)
    منکه بنظرم نت‌و وصل نکنن بهتره راضی ام از این اوضاع(صرفاً عادت کردم وگرنه دارم بدبخت میش-)
    Dudeee ۲۰ سالم شده میدونی چقدر جدی عه این مسئله؟😭 
    زبانم البته فعلا 
    نمیدونم بخدا این چندوقت بود تق تق میکرد موقع تکون دادن دستم بعد دیگه خیلی تق تق کرد فهمیدم اسیب دیده احتمالا بخاطر اینه بد میخوابم
    آیا بابابزرگ ها گشاد و بی حوصله هستند؟ پس من هم همینطور 
    خیلی واقعا عالیه الان داره میشه دو هفته که دارم با خودِ سخت گیر قضاوت گرم میجنگم و بهش میگم برام مهم نیست اگر دنیا میخواد آتیش بگیره من میخوام استراحت کنم
    دقیقا انگار ما نیستیم که می‌نویسیم. خیلی جادوییه واقعا نوشتن جذاب ترین کار دنیاست 
    قربونت برممم عزیزممم 
    آخخخ فداتشم منم همینطور مطمئنم چندماه دیگه میای خبر قبولی دانشگاهت رو میدی و بعد یه جشن توووپپ میگیریمم
  • ‌‌دُر ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
    ممنونم ازت .. بینش خیلی درستیه .
    دوسش دارم ، بهرحال انتخاب همیشه من بوده و هست حتی ادامه دار هم خواهد بود ولی خب سختیش هم هست خصوصا نهایی و کنکور .
    راستش نت خیلی فرقی به حالم نداره صرفا برنامه ریزی های مطالعه ایم سر این قضیه بهم ریخته بهرحال واسطه بود ولی تلگرامم را بدهید .
    ۲۰ !!! موندم یه لحظه .. چقدر زود گذشت انگار تازه همین دیروز بود که تو ۱۵ سالت بود و داشتی سر انتخاب رشته سر و کله میزدی‌ .
    عالیه زبان موفق باشی
    ممکن هرچیزی باعثش باشه صرفا باید جدی بگیری و دکتر و بری
    نه بابا اتفاقا از اون دسته از پدربزرگ های مهربونی
    از جانبی واقعا این روال خوبه .. یکم خلوت تر بشه آدم با خودش
    خدا نکنه ماادر ..
    ایشالااا دیگه به سوی بی نهایت و فراتر از آن 😂
  • mana
    خواهش میکنم
    آره دقیقا، به هر حال هر انتخابی یه سری سختی هایی داره 
    آره درک می‌کنم امیدوارم زودتر وصل شه. هر روز میگن فردا فردا، ولی خبری نیست
    وای آره..خیلی دوره اون سالها واقعاً خیلی گذشته
    مرسی
    میرم حتماً تا هفته آینده
    آخ مرسی😂
    آره برگشت به دنیای درونه، یه توفیق اجباریه
    واییی چرا که نه😂😂
نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.