پیوستن با من برقص!
𝁼 𔓕قصرِ گُمشده 𓏲࣪ . 𓂃
𝁼 𔓕قصرِ گُمشده 𓏲࣪ . 𓂃
︶꒷꒦︶ بوی رز و شامپاین در میان دفترِ خاطرات این قصر لانه کرده. ︶꒷꒦︶
-M
-M
-M

sözlerin, gözlerinellerin yalnız benim içindüşlerim, gülüşlerimhayallerim yalnız senin için

She
She
She

she (she)she lives in daydreams with me (she)she's the first one that I seeand I don't know whyi don't know who she is (she)

l'amour de ma vide
l'amour de ma vide
l'amour de ma vide

it isn't asking for a lot for an apologyfor making me feel like it'd kill you if I tried to leaveyou said you'd never fall in love again because of me!then you moved on immediately (bum, bum, bum)

mana
mana

ایمن

امنیت، واژه ی قدرتمندیست. اگر هیچوقت این احساس را تجربه نکرده باشی، خب نمیتوانم بگویم خوب است اما از این بهتر است که کسی این احساس را به تو بدهد و بعد تو را از آن محروم کند. نمیتوانی وقتی یکبار طعم لذتبخشِ ایمن بودن را چیشدی، برگردی به روزهایی که بدون آن سپری کرده ای. تو دیگر هرگز آدمِ سابق نمیشوی.

تا پیش از این، هیچ تصوری نداشتی که ایمن بودن چگونه است ولی از این نقطه به بعد، حالا که تک تک ذرات روح و جسم ات با این احساس آشنا شده اند، دیگر راه برگشتی نیست. دیگر نمیتوانی فراموش کنی؛چراکه در عمق قلب و ذهنت ریشه دوانده. نمیتوانی از یاد ببری احساس شیرینی را که در وجودت میچرخید، هنگامی که لبخند میزدی و با خیالی آسوده قدم برمیداشتی. دیگر نگرانِ چشم هایی که به سویت روانه میشدند نبودی. دیگر نگران انسان هایی که با عجله از کنارت رد میشدند و با نزدیک شدنشان ضربان قلبت تسریع میشد، نبودی. دیگر نگران هیچ چیز نبودی. دیگر نگران نبودی اگر روزی از خواب بیدار شوی و ببینی که همه ی دارایی ات به تاراج رفته. دیگر نگران نبودی. نگرانِ هیچ چیز!

و من، من خوب میدانم ایمن بودن یعنی چه. اینکه با خیال راحت چانه ام را بالا بگیرم و با چشمانی پر از ستاره و لبخندی آرام بر گوشه ی لبانم در خیابان قدم بزنم. میدانم چگونه به یکباره کل عضلاتِ منقبض شده ی بدنت، رها میشوند و تو احساس میکنی باری که سالیان سال بر دوشت سنگینی میکرد حالا دیگر تورا رها کرده.

mana
mana

آخرین سیگار

به دست هاش خیره میشم. به رگ های ظریفی که پشت دست هاش برجسته شدن. همیشه دست هاش رو دوست داشتم. وقتی که بچه تر بودم بهش میگفتم کاش دست هام مثل اون بود و اون همیشه میگفت دست های تو خوشگل تره.اروم پشت دست اش رو نوازش میکنم. نگاهی بهم میندازه و لبخند میزنه. من هم متقابلا لبخند میزنم و میگم:«میخوای یکم سیگار بکشیم؟» و با تکون دادن سرش بهم این اجازه رو میده. از جا بلند میشم و بسته سیگار رو از طبقه دوم دکور برمیدارم و جلوی مامان میذارم. دوتا سیگار ته بسته مونده. بعد از اون نیمه شبی که باهم تقریبا نصف بسته رو کشیدیم. میرم تا دوتا لیوان چایی بریزم و وقتی برمیگردم میبینم مامان هردوتا سیگار رو روشن کرده. یکی رو به سمت ام میگیره. لیوان هارو روی میز میذارم و سیگار رو از دست مامان میگیرم و پُک عمیقی بهش میزنم. مامان هم اندازه ی من، یا شاید من هم عین مامان عجیب ام. توی هیچ دسته ای جا نمیشه. نه از اون مامان هاست که سخت نگیره و خیلی باهام رفیق باشه و نه از اون مامان ها که نتونی باهاش راحت باشی و همش بخواد که کنترل ات کنه. هرچیزی که هست، هرچقدر عجیب، من دوستش دارم.

بی مقدمه رو به من میکنه و میگه:«دود نداره چرا؟» لبخندی میزنم و سیگار توی دست ام رو میچرخونم.«نمیدونم شاید محکم پُک نمیزنی.» و بعد یک پُک عمیق میزنه و به خودش اشاره میکنه. میخندم و میگم:«شاید این آخرین سیگارمون باشه.» نگاه اش رو به زیرسیگاری رو به روش معطوف میکنه و ته سیگار اش رو میتکونه. به این فکر میکنم که آیا منظورم رو درست متوجه شد یا نه. شاید فکر کرده باشه که منظورم از «آخرین»، آخرین سیگار از این بسته و طعم باشه در صورتیکه منظورم، واقعا آخرین سیگار بود. بدون اینکه نگاه ام کنه زیر لب میگه:«نگرانتم مانا!». نمیدونم چرا اون لحظه این جمله ی ساده ای که بارها شنیدم، اونقدر توی ذهنم نفوذ کرد؛ طوریکه باعث شد تا چندثانیه ذهن ام پر و خالی باشه از افکار و حرف های مختلف. نمیدونستم چی بگم. چیزی هم میتونستم بگم؟ پشت دست مامان رو نوازش کردم و بدون اینکه سرم رو بالا بیارم که نگاه ام به چشم های عسلیِ لرزونش بیوفته، گفتم:«از پسش برمیام.» نمیتونستم بگم دیگه هیچوقت قرار نیست برگردم. نمیتونستم بگم منظورم از «آخرین سیگار» به معنای واقعی کلمه آخرین سیگارمون باهمدیگه بود. نمیتونستم بگم دیگه هیچوقت پشت دست اش رو نوازش نخواهم کرد. نمیتونستم بگم همه ی این روزها، آخرین روزها از داستان ما باهمدیگه است. نه! نمیشد بهش بگم. نمیشه این آخرین هارو باهاش به اشتراک بذارم. شاید اصلا آخرین بار نباشه(هست) و بعدش خودم ضایع بشم. پس سکوت میکنم و میذارم این لحظات توی جای جای مغزم ثبت و ضبط بشه.