پیوستن با من برقص!
𝁼 𔓕قصرِ گُمشده 𓏲࣪ . 𓂃

𝁼 𔓕قصرِ گُمشده 𓏲࣪ . 𓂃

︶꒷꒦︶ بوی رز و شامپاین در میان دفترِ خاطرات این قصر لانه کرده. ︶꒷꒦︶
-M
-M
-M

sözlerin, gözlerinellerin yalnız benim içindüşlerim, gülüşlerimhayallerim yalnız senin için

She
She
She

she (she)she lives in daydreams with me (she)she's the first one that I seeand I don't know whyi don't know who she is (she)

l'amour de ma vide
l'amour de ma vide
l'amour de ma vide

it isn't asking for a lot for an apologyfor making me feel like it'd kill you if I tried to leaveyou said you'd never fall in love again because of me!then you moved on immediately (bum, bum, bum)

mana
mana

دی ماهِ نفرین شده.

از دی ماه متنفرم. بدترین ماه همیشه برام دی ماهه. دردناک ترین، عذاب آور ترین، بدترین و بدترین! 

هر اتفاق و خاطره ی بدی هست همشون مال دی ماه عه. و به حدی همه چیز رو خراب میکنه که حتی بهمن و اسفند هم نمی‌تونن درستش کنن. دردی که دی ماه برام داره هیچ ماه دیگه ای نداره. سال هاست این چرخه تکرار میشه و هربار از فرا رسیدن دی ماه اذیت می‌شم. این ماهِ نفرین شده ی منفور کذایی، سوهان روح من شده. امیدوارم دی ماه از تقویم، از تاریخ و از کل زندگیم به طور کامل حذف شه. نفرین بر دی. امیدوارم دیگه هیچوقت تکرار نشه. 

Notes ۰
این مطلب قابلیت کامنت گذاری ندارد
mana
mana
بهار تو را به من داد.

بهار تو را به من داد.

وقتی که پشتِ در چوبی انتهای سالن، تنها نشسته بودم و از شدت گریه یقه ی لباسم خیس شده بود. به این فکر می‌کردم چرا تنهایی باید از پس همه چی بر بیام. انگار که دیگه توان و تحمل نداشتم بخوام بار همه چیز رو به دوش بکشم. مگه من چند نفر بودم؟ زندگیم پر شده بود از دروغ! حتی اینجا بودنم؛ اون هم یه دروغ دیگه بود. من که میدونستم برای جشن نیومدم.

نه بارون میومد نه هوا گرفته بود. اتفاقاً آفتابِ عصرگاهی مایل شده بود و داشت سمت راست صورتم رو میسوزوند. ولی من قرار نبود برگردم به اون مهمونی. نه الان که ظاهرِ به هم ریخته ام نمی‌تونه آشوب درونم رو پنهان کنه. می‌دونم که نامزدم، دوست هام و مامانم توی اون مهمونی منتظر من ایستادن، ولی باز هم باعث نمی‌شه بخوام برم. نبودم چیزی رو عوض نمی‌کنه. وقتی مراسم اصلی شروع بشه همه نبودم رو یادشون می‌ره حتی همون نامزد عزیزم؛ که می‌دونم همیشه از دخترخاله اش خوشش میومد نه من. ما فقط دوست های خوبی برای هم هستیم. ولی عشق؟ نه!

کسی وارد این سالنِ متروکه ی دور افتاده ی انتهای عمارت نمی‌شه. هیچکس جز آدمی که بار راز هایی که با خودش حمل می‌کنه، دروغ هایی که زندگی می‌کنه و مسئولیت هایی که در قبال آزادیش پذیرفته، روی شونه هاش سنگینی می‌کنن. کاش فقط روی شونه هام سنگینی می‌کرد، روی قلبم دو برابر سنگینی می‌کنه.

ذراتِ هوا سنگین و سنگین تر می‌شه. سرمای زمستون به دست هام بوسه زده بود و قرمزیِ ملموسی روشون به جا گذاشته بود. سعی کردم نفس عمیق بکشم و خودم رو جمع و جور کنم.نه برای برگشت، برای رفتن! من همیشه قبل از اینکه برم، آماده می‌شم. به این فکر می‌کنم که توی چمدونم چی می‌تونم بذارم؟ و از بین همه ی آدم هایی که می‌شناسم چه کسی رو با خودم می‌تونم ببرم؟ 

از نامزدم با یه نامه روی میزش خداحافظی می‌کنم. از پدرم که تمام این مدت داشت ازم باج می‌گرفت تا به مامانم نگم که با خواهرِ نامزدم داره بهش خیانت می‌کنه، از اون هم خداحافظی می‌کنم. از همکارهام، خصوصاً از اونی که می‌دونم ازم متنفره. فقط از شیرین و مامان خداحافظی نمی‌کنم. اون هارو توی چمدون می‌ذارم و با خودم می‌برم.

صدای آروم بسته شدن درِ اصلی سالن باعث می‌شه از جا بلند شم. از لای در نگاهی به داخل می‌اندازم. هیچکس توی این سالن نمی‌آد. مطمئنم! ولی.. اون سینی ای که توش چیزکیک انار و یه لیوان چایی به همراه باقلوا وسط سالن گذاشته شده، چیز دیگه ای می‌گه. 

همیشه وقتی حالم بد می‌شه یا عصبی می‌شم پرخوری می‌کنم. ولی کسی متوجه ناراحتی من نشد آنچنان. من خوب حفظ ظاهر کردم. یعنی کی میتونه متوجه حال ام شده باشه؟ و مهم تر کی بوده که دقیقاً این عادت من رو می‌دونسته؟ وقتی که داشتم از نامزد ام و دوست هام عذرخواهی می‌کردم و سالن اصلی رو ترک می‌کردم، تنها کسی که با عصبانیت باهاش حرف زدم همون همکاری بود که ازش متنفرم. یا اون ازم متنفره؟ 

وقتی که داشتم از در سالن بیرون میومدم و به اون برخوردم. با دیدنم لبخند مغرورانه ای زد و من اخم کردم. مثل همیشه. تیکه ای بار اش کردم و بعد هم بیرون اومدم. مردک همیشه بلده مزاحم و روی مخ باشه.

قدم به داخل سالنِ متروک گذاشتم و روی زانو خم شدم و به سینی مقابل ام نگاه کردم. با قاشقی که گوشه ی سینی بود تکه ی کوچکی از چیزکیک خوردم و از طمع زیبایی که داشت لبخندی زدم. صدای قیژی که پنجره‌ی دیوار کناریم داد باعث شد فوری سرم رو بالا بیارم. و چی دیدم؟ یک جفت چشم و یه لبخندی که همیشه روی اعصاب بوده! 

قاشق رو توی سینی می‌اندازم و بلند می‌شم. همونجا وسط سالن خشک می‌شم و به اون یک جفت چشم قهوه ای خیره می‌شم که آفتاب مایل بهشون میتابه و روشن تر بنظر می‌رسن. باز هم اخم می‌کنم چون همیشه با دیدنش اخم کردم. ولی این بار از سر کنجکاوی بود. نه چیزی می‌گفتم نه اون قصد داشت چیزی بگه. فقط تکه ای کوچک از چهره اش دیده می‌شد. می‌تونستم لبخندش رو ببینم. از هزار کیلومتری هم می‌تونم تشخیص بدم کی لبخند می‌زنه، از بس همیشه از لبخندهاش متنفر بودم! 

به این فکر می‌کنم که از بین همه ی افرادی که الان توی مهمونی دارن می‌خندن، تنها کسی که اومد دنبالم و نه تنها مزاحمم نشد بلکه خواست با آووردن خوراکی های مورد علاقم حالم رو بهتر کنه، اون بود؟ ولی چرا اون؟ چرا اونی که همیشه ازش متنفرم؟ من با همه مثل همیشه عادی حرف زدم. امکان نداره اون فهمیده باشه حالم خوب نیست. چطور ممکنه؟ 

ته دلم احساسی شبیه سقوط، ریزش کوه و پرت شدن به دره رو داشتم. چقدر بود که توی اون حالت بودیم؟ که داشتیم مستقیم به هم نگاه می‌کردیم ولی اینبار نه از سر نفرت یا خشم، از...نمی‌دونم!

آروم شروع به زمزمه شعری کرد که برام آشنا بود. مطمئن بودم شنیدمش ولی کجا و کی رو نمی‌دونستم. انگار که بین خواب و بیداری این رو شنیدم. و چقدر هم آرامشبخش بود! 

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم

آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم

با آسمان مفاخره کردیم تاسحر

او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

mana
mana

ایمن

امنیت، واژه ی قدرتمندیست. اگر هیچوقت این احساس را تجربه نکرده باشی، خب نمیتوانم بگویم خوب است اما از این بهتر است که کسی این احساس را به تو بدهد و بعد تو را از آن محروم کند. نمیتوانی وقتی یکبار طعم لذتبخشِ ایمن بودن را چیشدی، برگردی به روزهایی که بدون آن سپری کرده ای. تو دیگر هرگز آدمِ سابق نمیشوی.

تا پیش از این، هیچ تصوری نداشتی که ایمن بودن چگونه است ولی از این نقطه به بعد، حالا که تک تک ذرات روح و جسم ات با این احساس آشنا شده اند، دیگر راه برگشتی نیست. دیگر نمیتوانی فراموش کنی؛چراکه در عمق قلب و ذهنت ریشه دوانده. نمیتوانی از یاد ببری احساس شیرینی را که در وجودت میچرخید، هنگامی که لبخند میزدی و با خیالی آسوده قدم برمیداشتی. دیگر نگرانِ چشم هایی که به سویت روانه میشدند نبودی. دیگر نگران انسان هایی که با عجله از کنارت رد میشدند و با نزدیک شدنشان ضربان قلبت تسریع میشد، نبودی. دیگر نگران هیچ چیز نبودی. دیگر نگران نبودی اگر روزی از خواب بیدار شوی و ببینی که همه ی دارایی ات به تاراج رفته. دیگر نگران نبودی. نگرانِ هیچ چیز!

و من، من خوب میدانم ایمن بودن یعنی چه. اینکه با خیال راحت چانه ام را بالا بگیرم و با چشمانی پر از ستاره و لبخندی آرام بر گوشه ی لبانم در خیابان قدم بزنم. میدانم چگونه به یکباره کل عضلاتِ منقبض شده ی بدنت، رها میشوند و تو احساس میکنی باری که سالیان سال بر دوشت سنگینی میکرد حالا دیگر تورا رها کرده.

۱ ۲ ۳ بعدی